جایی از اول تعریف نکردم، اینجا هم اینکار را نخواهم کرد به دلایلی که شاید بعدها بازگو کنم. حالم از این بهم میخورد که همیشه باید موصوعی برای نگفتن باشد. در کامنت دانی وبلاگ موقتی نوشتم او کسی است که دوستش میدارم اما این درست نیست؛ من مرز بین حقیقت و دروغ را نفهمیده ام و در لبه ی پرتگاه، جایی که تمام سوالها پاسخ های مبهمی دارند، قدم برمیدارم. نمیفهمم و این لحظه ی نفهمیدن را درک نمیکنم. نه راه پس ندارم و نه راه پیش.
با این حال زندگی همه اش همین است؛ تصمیمی در لحطه گفته می شود و اتفاقی را در آینده رقم می زند. بی هدف. بی خیال. بی قانون.
از آرزوهایم نمی گذرم؛ اگر این کار را انجام دهم، عمری حسرت میخورم.
خ...ما را در سایت خ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 12