از احساسات قدیمی

خرید بک لینک
دیشب در یک مهمانی که خانه ی خاله ام برگزار شد، به بدترین شکل ممکن ساکت بودم و هراز گاهی یکی دو جمله ای هم بر زبان می آوردم. نه در دنیای مجازی غرق شدم و نه به قاب جادویی چشم بستم؛ بلکه فقط به تقاط نامشخصی از فرش و مبل برای ثانیه های متمادی خیره ماندم.

او هم به دیوار تکیه داده بود و مثل همیشه بی خیال و با نگاهی سرسنگین گوشی اش را می نگریست. اینکه هر چند دقیقه یکبار گوشی را دور می کرد و روی پایش می گذاشت، نشان می داد که اتفاق خاصی در پیام ها و تعداد لایک هایش نمی افتد.

همیشه وقتی که او در جمعی حضور دارد نسبت به رفتارها و طرز نشستنم حساس می شوم و سعی میکنم با حالتی عاری از اندکی توجه و اهمیت قائل شدن رفتار کنم و حتی بر عادت بد خودم، یعنی تماس چشمی برقرار کردن به شدت غلبه کرده و سرسنگین تر از همیشه ظاهر شوم. دیشب هم سعی برانجام همین کار داشتم و اتفاقا خوب پیش رفته بودم ولی در دو لحظه تماس چشمی مان برقرار شد و حواسم را پرت کرد. فکر میکنم هیج کس نمی تواند احساسی را که او برای اولین بار، به صورت یک حس خوب یا دوست داشتن یا توهم به من منتقل کرده بود، تکرار کند. به قولی او همان اولین نفری هست که در قلب بر رویش باز می شود و در خیال پردازی های قبل از خواب، ذهن آدم را درگیر و شلوغ پلوغ می سازد. بعضی ها اظهار میکنند که اولین نفر عشق حقیقی است و بعضی آن را یک تجربه ی اولیه که برای هرکسی جزو واجبات است می شمارند. نظرِ من، هرچند در این حجم نظرات مختلف جایی ندارد ولی، ترکیبی از این دو ست. از طرفی عشق حقیقی چون اولین باری قرار است باشد که حس میکنی کسی را واقعا دوست می داری؛ حتی اگر آن حس یک اشتباه هم باشد، مقدس به شمار می رود زیرا اولین احساس، عاری از هرگونه منطق است و فقط به امید سرانجام پایدار می ماند. البته از آنجایی که تولد اولین علاقمندی در سنینِ پر از هجومِ احساسات ضد و نقیض و نگرانی ها به وقوع می پیوندد؛ می تواند یک تجربه ی اولیه ی گره خورده با نوسانات احساسات خوب و بد و اتفاقات غیرقابل پیش بینی به حساب بیاید.

هیچوقت نفهمیدم چرا هم من و هم او هر دو طوری رفتار میکنیم که انگار صدپشت با هم غریبه ایم و اندک نسبت فامیلی ای نداریم؟ یک دوره ای حدس می زدم که احتمالا من هم برای او همان اولین نفری بوده ام که احساساتش را قلقلک داده. مخصوصا که از کودکی در کنار یکدیگر بزرگ شدیم و خنده ها و شادی ها و غمهایمان یکی بود و رابطه ی عمیق و خوبی داشتبم تا اینکه نمیدانم چرا از یک سنی به بعد دیگر با هم نساختیم. درحالیکه با دو نفر از اقوامش به همان اندازه ی قبل صمیمی ماند و آن شب وقتی روی مبل نشسته بودم به این فکر میکردم که حقیقتا چه چیزی باعث این دور شدن شده.

راستش از یکی دو سال پیش که متوحه شدم بیش از حد نسبت به من بی محلی می کند و حتی جواب سلامم را هم به زور می دهد و از هر حقه ای برای طفره رفتن در جواب دادن به پرسش هایم بهره می برد، خودم را خیلی سرسنگین تر از قبل کردم و با همه ی غرور اندک اهمیتی به او ندادم. کسی که یک تحربه ی اولیه ی مسخره بوده و حالا بعد از گذشت زمان، وقتی که رفتارها و باور ها و حرفهایش را می سنجم کمتر علاقه ای هم درون من بوجود نمی آید و دیدنش هم صرفا یاداوری یک سری خاطرات دفن شده است.

بخاطر پراکندگی این نوشته عذرخواهی میکنم

خ...

ما را در سایت خ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 17 تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 7:43

صفحه بندی